ابوالقاسم شاكر

133

تاريخ تشيع در ايران (فارسى)

اصفهان ، فارس و باختر ايران ، گرديد . ولى اين حكومتها همهء كشور ايران را در قلمرو خود نداشتند . نخستين كسى كه توانست اساس وحدت ملى را پايه‌گذارى كند شاه اسماعيل صفوى است . وى نه تنها كشور ايران را تحت يك حكومت درآورد ، بلكه به واسطهء رسمى كردن تشيع مردم ايران را از هر قوم و زبان با يكديگر متحد و متفق نمود و آنها را از سلطهء بيگانگان نجات داد . 1 - 1 . نسب صفويه نسب سلسلهء صفويه به صفىالدين اردبيلى مىرسد كه در زمان خود قدوهء اهل عرفان بود و بزرگان و رجال مملكت براى وى احترام خاص قائل بودند . برخى از مورخين نسب اجداد شيخ صفى را به امام موسى كاظم ( ع ) مىرسانند . شيخ صفى در سال 650 قمرى در كلخوران ، قريه‌اى در سه كيلومترى شمال غربى اردبيل به دنيا آمد ، « 1 » نامش اسحاق و پدرش سيد امين‌الدين جبرئيل بود . جبرئيل فرزند صالح فرزند قطب‌الدين احمد ، فرزند صلاح‌الدين رشيد فرزند سيد محمد فرزند سيد عوض خواص فرزند فيروز شاه است كه نسب وى را مورخان به ابوالقاسم حمزه فرزند امام موسى كاظم ( ع ) هفتمين امام شيعيان مىرسانند . شيخ صفى از اوان كودكى به عبادت و رياضت گذراند و چون در نهايت زيبايى و جمال بود ، پدر و مادرش كمتر اجازهء خارج شدن از منزل را به وى مىدادند . پس از بلوغ و روييدن مو بر صورتش با اصرار از مادر اجازه سير آفاق و انفس گرفت . در اين سياحت عاقبت به شيراز رسيد و در آنجا با بسيارى از عرفا و صاحب‌دلان همچون شيخ مصلح‌الدين سعدى شيرازى و مولانا رضىالدين مانقى ديدار كرد و در خدمت مولانا ، علم تفسير قرآن بياموخت . سپس با راهنمايى برخى از بزرگان ، به حضور امير عبدالله كه داراى نسب سيادت ، زهد و تقوى و حالت عرفانى بود رسيد . امير عبدالله ، به وى گفت : اى فرزندم از شرق تا غرب عالم كسى كه مشكل تو را حل تواند كرد جز شيخ زاهد گيلانى نيست . شيخ صفى از شيراز به اردبيل باز آمد و پس از ديدار با مادر و خويشاوندان خود ، به ديدار شيخ زاهد گيلانى شتافت و تحت تربيت وى قرار گرفت و با دخترش « بىبى فاطمه » ازدواج كرد و پس از درگذشت شيخ زاهد ، بنا به وصيّت و شايستگى ، جانشين وى گرديد و از گيلان به اردبيل بازگشت . « 2 »

--> ( 1 ) . عبداللَّه ، رازنى ، تاريخ كامل ايران ، ص 409 . ( 2 ) . رحيم‌زاده ، صفوى ، شرح جنگها و تاريخ زندگانى شاه اسماعيل صفوى ، ص 26 - 33 ؛ رضاقلى خان ، هدايت ، تاريخ روضة الصفاى ناصرى ، ج 8 ، ص 4 - 5 .